محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1049

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « عمرو بن اميه . » و پس از آن بمرد و آنها نتوانستند جاى ما را پيدا كنند و گفتند : « مىدانستيم كه براى كار خيرى نيامده . » و مرگ عثمان از جستجوى ما بازشان داشت ، و جثهء او را همراه بردند و ما دو روز در غار بوديم تا جستجو به سر رسيد . آنگاه سوى تنعيم رفتيم كه دار خبيب آنجا بود و رفيقم گفت : « مىخواهى خبيب را از دار فرود آوريم ؟ » گفتم : « كجاست ؟ » گفت : « همين جاست . » گفتم : « آرى ، اما به من مهلت بده و كمى دور شو . » گويد : به دور دار خبيب كسانى به نگهبانى بودند و من به رفيقم گفتم اگر از چيزى بيمناك شدى سوى شتر برو و سوار شو و به نزد پيمبر خدا بازگرد و ماجرا را براى وى بگو . آنگاه به دار حمله بردم و پيكر خبيب را به دوش كشيدم و بيشتر از چهل ذراع نرفته بودم كه نگهبانان خبردار شدند و جثه را بينداختم . به خدا هرگز صداى سقوط آن را فراموش نمىكنم . نگهبانان به دنبال من مىدويدند و من راه صفرا را پيش گرفتم و به من نرسيدند و بازگشتند . رفيقم سوى پيمبر رفته بود و ماجرا را به او خبر داده بود . گويد : من برفتم تا به ضجنان رسيدم و وارد غارى شدم و تيرها و كمان خود را همراه داشتم . هنگامى كه در غار بودم مردى دراز قد و يك چشم از بنى دئل كه همراه گوسفندان خود بود وارد غار شد و گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « از طايفهء بنى بكرم . » گفت : « من نيز از بنى بكرم و از تيرهء بنى دئلم . » آنگاه در غار بخفت و بانگ برداشت و شعرى بدين مضمون خواند : « من تا زنده‌ام مسلمان نميشوم » « و به دين اسلام نميگروم »